پرسان
ثبت نام
راهنما
دانلود اپلیکیشن
بدون درس -
بازگشت
_آیلار
بدون درس
.
نگارش نهم درس ۸۴؟ از گوگل نباشه
جواب ها
★𝒟𝒾𝒶𝓃𝒶 ★
بدون درس
صفحه 84 معرکه و امتیاز یادت نرهه.
معصومه
بدون درس
روزی روزگاری، در یک دهکده کوچک، مردی فضول و کنجکاو زندگی میکرد. او همیشه در حال پرسیدن سوالات بیجا و جستجوی خبر از زندگی دیگران بود. هیچ چیزی نبود که او از آن بیخبر بماند. مردم دهکده از دست فضولیهایش به ستوه آمده بودند، اما او همچنان به کار خود ادامه میداد. یک روز، مرد فضول به طرز عجیبی از دنیای خاکی به دنیای آخرت منتقل شد. او وارد دنیای جهنم شد و به محض ورود، شگفتزده از نگاههایی که به او دوخته شده بود، پرسید: «اینجا چه خبر است؟ چرا همه چیز اینطور داغ است؟!» یکی از شیاطین جهنم به او نزدیک شد و گفت: «آها، تویی که همیشه فضولی میکردی! به جهنم آمدی تا همۀ پرسشهایت رو از اینجا بپرسی؟» مرد فضول که همچنان نمیتوانست دست از پرسیدن بردارد، گفت: «بله، میخواهم بدانم چرا اینجا اینقدر داغ است؟!» شیطان با لبخندی شیطنتآمیز جواب داد: «چون هیزمهایی که برای این آتش استفاده میکنیم، خیلی تر هستند!» مرد فضول با تعجب گفت: «چطور ممکنه؟ هیزمهای تر؟!» شیطان که دیگر نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد، گفت: «آره، هیزمهایی که همیشه تر و تازه بودند، یعنی همین پرسشگرها و فضولها! در جهنم، جایی که همیشه در حال تحقیق و کشف اطلاعات بیفایدهاند، همیشه هیزمهایش تازه و تر است!» مرد فضول از این پاسخ خندید و فهمید که هرکسی که زیاد فضولی میکند، ممکن است خودش تبدیل به هیزم آتش جهنم بشود! معرکه و تاج لطفا
سوالات مشابه
لیست سوالات مشابه